📆6 اسفند1397
🆔🍀 @criminalsociology

 

بایدزودترازاینهابرایت می نوشتم ومی گفتم چقدرازدیدنت،بودنت وداشتنت شاکروخرسندم.هرچندهرلحظه نجواهاکه نه،فریادهای شورانگیزم بخاطرباتوبودن گاه حتی برادرمحجوب وپدرصبورت رابه ستوه می آوردولی برای من خنده هایی که به تازگی همراه صداشده اندازسوی تو، تمام نگاههای شماتت آمیزآنهاراسهل و حتی دوست داشتنی می کندوالان که باسری داغ برروی متکاغنوده ای وهمه می بینیم چطورشجاعانه باآزاررویش اولین دندان دست وپنجه نرم می کنی،هربارکه سرداغت رابه لبانم نزدیک می کنم وحین بوسیدن موهای نرمت عطروجودت راباتمام وجودم می بلعم،آرزو می کنم که ای کاش این داغی الان بااین استنشاق وبوسه به من منتقل می شد.

❤️عزیزکم
به خاطردارم که وقتی دریافتم تودرکنه جانم لانه کرده ای،پس ازسالهامرارت وخستگی احساس پیروزی نمودم وباورم شدتوشیرین ترین پاداشی هستی که به من عطاشده ای.همیشه باورداشتم برای دست یابی به شیرین ترینهابایدخواستنشان راازاعماق وجودبپرورانیم ومن خواستن تورادراعماق وجودم پرورانده بودم.

❤️قلب مادر
هرچنددوران لانه گزینی ات دروجودم بسیارسخت سپری شدچون طبیعت تورابسیاردیربه من ارزانی داشت اماهربارکه حس می کردم فرشته ی کوچکی دردرون من درحال نفس کشیدن وارتزاق است،ازوجدبه خودمی بالیدم وزمزمه های عاشقانه ام رانثارش می کردم تااینکه....دریافتم این فرشته ی کوچک؛دختراست!

❤️محبوب دل مادر
امیدوارم هیچ گاه در زندگی،برزخ خوف ورجاءرا تجربه نکنی وامیدوارم آنقدرآموزه های اکتسابیت مفیدباشندکه شجاعانه باهرچه پیش می آیدمواجه شوی ومسئولیت امورارادی خودرابرعهده بگیری و باآنچه طبیعت برایت تعیین می کندفکورانه وحساب شده برخوردنمایی!
چندروزطول کشیدتامادر،بتواندخودرابادختربودن این میهمان عزیزوفق دهد.چندروزی که سراسرباحیرانی گذشت.نمی دانم چراتصورنمی کردم دخترباشی.نه اینکه به قول برخی که درست هم می گویند"مردم ایران اکثراًپسردوست هستند"من هم جزءآنان باشم.خیر.بلکه به دلیل نوع آسیبهای موجوددراجتماع که هرروز هم درحال افزایشندونوپدیدهم شده اندمدام تصورمی کردم دخترداشتن یک توان وهمت مضاعف ویک بینش و اندیشه ی فوق العاده می طلبد.دلیل این نوع استنتاجم یحتمل بخاطربرادرفوق العاده ات است که تااین مرحله ی سنی اش همیشه موجب آرامش روح وجانم بوده وهیچگاه دغدغه ای برایم فراهم نکرده جزدغدغه ی درسی که چگونه می توانم شرایط بهتری برای تحصیلش فراهم نمایم وچطورمی توانم موجبات اعتلای فکری-اجتماعیش راتسهیل گردانم.
...هنوزسرت داغ است وامشب عجیب داغی برجان من نشسته.دیدگانم نگران این مبارزه ی خاموش توبااین روندطبیعی است که درحال طی کردنش هستی!آری!می دانم طبیعی است ولی مادرباتمام بندبندوجودش آرزوداردبه جای تومیزبان این هُرم وجودبود!

🆔🍀 @criminalsociology

❤️نازنین ترینم
امشب ازتوبابرادرت بسیارسخن گفتم و ازدغدغه هایم پرده برداشتم.ازاینکه این موجودعزیزراچگونه به دست اجتماعی بسپارم که درآن آتناهاوستایش هابه عنف موردهجوم خوی شریرانه ی انسانی قرارمی گیرندوازعرصه ی هستی دورمی شوندومادران می مانندویک عمرداغ فقدان عزیزشان بردل واستخوان غم درگلو!
امشب درداغ سرت بخاطررویش دندانت اشک می ریزم وخون جگرمی خورم!فرداچطورمی توانم تنش های ضرب واربی رحمانه ی اجتماع پلیدرابرپیکرگلبرگیت تاب آورم؟!آری دخترکم به فرداهامی اندیشم وتوان ممانعت از جولان این افکارراندارم!
قراراست تورابه دست کدامین گرگ صفتی بسپارم که27بارازدستش بگریزی وبازبه سوی اوبازگردی؟!ازفرداهامی ترسم!ازاینکه تورادراین زمان به این دنیاآوردم،می ترسم!ازاینکه نتوانم توراآنچنان که لازمه ی این جامعه ودنیاست پرورش دهم،می ترسم!ازاینکه روزی نه ازروی عشق،بلکه ازروی لاعلاجی به فردی که بویی ازانسانیت و مردانگی نبرده پناه ببری،می ترسم!ازاینکه درسیستم آموزشی درس بخوانی که نتواندتورابرای یک زندگی و اجتماع انسانی تربیت نماید،می ترسم!ازاینکه درسایه سارقانونی زندگی کنی که نتواندتورابه عنوان یک انسان،فارغ ازجنسیت،حمایت نماید،وبرایت امنیتی که شایسته ی یک انسان است فراهم کند،می ترسم!ازاینکه درجامعه ی زنانه ای زندگی نمایی که حقدوحسادتهافرصتهای پیشرفتت رابسوزاندویامنزویت نماید،می ترسم!ازاینکه اجازه ی فکرواندیشه رازتوبگیرند،می ترسم!وازاینهاسخت تر...ازاینکه زمانی باهمه ی اینهامواجه شوی ومن نباشم که آغوشم رابرای آرامش وتسکینت بازنمایم،می ترسم!